آموزنده  

کشاورزی یک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمین حاصلخیزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد.پیرمرد کینه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد. مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد. روباه شعله ور در مزرعه به اینطرف و آن طرف می دوید و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش

ادامه مطلب  

3rd  

هیچوقت نمیگم کاش به دنیا نیومده بود. چون بودن بزرگ ترین موهبتیه که به انسان در درجه اول داده میشه. فقط میگم کاش توی بچگی انقدر زجر نکشه. دلم میخواست بدون سختی کشیدن بزرگ شدن رو یاد بگیره. مگه قراره که همه ی آدما با درد کشیدن بزرگ بشن؟
اصلا از کجا معلوم این مشکلات انقدر روی ذهنش تاثیر نذاره که واقعا یه مشکل جدی شخصیتی و روانی پیدا نکنه؟ اصلا چرا یه بچه ی دو ساله باید جلوی گریه شو بگیره و بغضشو قورت بده؟ 
 
چقد سخته واسم تحمل رنجش. خدا دوسمون داره

ادامه مطلب  

روز بيست و چهارم و نيم  

وقتی جواب #ترقه_بازی رو با #موشك_بازی بدی اگه #سیلی نیست پس چیه؟؟؟
مرسی از سپاه برای اقتدارمون در منطقه
" پیام این اقدام انقلابی و مجازات گونه کاملا روشن است؛ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به تروریست های تکفیری و حامیان منطقه ای و فرامنطقه ای آنان هشدار می دهد، در صورت تکرار اقدامات پلید و شیطانی علیه ملت ایران، خشم انقلابی و شعله های آتش انتقام پاسداران انقلاب، عاملین و مسببان آن را در بر خواهد گرفت و جنایتکاران را به جهنم رهنمون می سازد. " 

ادامه مطلب  

من برگشتم  

سلاااااااااااااااااااااام
خوبین؟ خوشین؟
بازگشت خودمو بهتون تبریک میگم
واقعا موندم چطوری تونستین این روزای گرم تابستونو بدون وجود نازنین من بگذرونین
خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود. همین اول کاری بگم کامپوترم با رعایت قانون درست شده ینی روزانه نباید بیشتر از دو ساعت در خدمتتون باشم. همینم خوبه. راستش این ند روز نبودنم باعث شده به ارزوم که ینی دل کندن از مجازی بود برسم.
امیدوارم روزای خوبی رو پشت سر گذاشته باشین. از همتون به خاطر محبت هایی

ادامه مطلب  

ذوالفقار...  

حمله دیشب سپاه به داعش (برای انتقام خون شهدای 17 خرداد) تو دیرالزور فوق العاده بود و کلی خوشحال شدیم.
اگه کسی این پست رو میخونه بی زحمت صلواتی به همراه فاتحه برای سردار طهرانی مقدم و بقیه شهدای امنیت و ترور این مملکت و شیعه بفرسته.ممنون
 
ترْمِیهِمبِحِجَارَةٍ مِن سِجِّیلٍ(سنگهایی از جنس سنگ گل(کلوخ) بر آنان می انداختند) (سوره فیل آیه4) 

ادامه مطلب  

مونگه تاو شوان متاو.  

یاله خدا نام نه  تقدیم به روح مقدس مولا علی (ع )ودوستان تات زبان مون گه تاو شوان متاو مونگه تاو شوان متاو.     چمه مولا بی قراره  مونگه تاو مونگه تاو شوان متاو .    زهرا علی را در انتظاره  مونگه تاو مونگه تاو شوان متاو.     ارسگ عره کر حسن والا تباره مونگه تاو خونه تاو شوان متاو.      حسین غمین ودل فکاره مونگه تاو مونگه تاو شوان متاو.     زینب روجه چون شام تار ه  مونگه تاو مونگه تاو شوان متاو.     شوقتل عربان یکه سواره    مونگه تاو مونگ

ادامه مطلب  

 

بهار که تموم میشه، میشم دخترکِ بهانه گیری که فقط منتظرِ پاییزه
انگار که پاییز قراره تمام دلگرفتگیارو با خش خش برگاش ببره
اینکه من از الان دلم پاییز بخواد.... هیییی....
اصلا نمیشه الکی خوش بود بالاخره بعد از یک روز بعد از دو روز بعد از چند ساعت این زخم سر باز می کنه و جراحتش دیده میشه و خنده ها رو از بین میبره...
دلم پاییز میخواد و یک بغل گریه...

ادامه مطلب  

خوابم میاد  

گزارشی که قرار بود شنبه ارائه شه با وجود اینکه شنبه تقریبا ساعت 7 اومدم خونه به خاطر تکمیل ی سری اطلاعات افتاد روز یک شنبه که امروز باشن  امروزم بعد از اینکه به خیال خودمون احساس کردیم کامل شده وقتی بردیمش پیشه دکتر چند بنده دیگه اضافه کرد و چند تا دستور دیگه در جهت تکمیل گزارش داد امروز ساعت 6 یا 6:30 بود تقریبا اومدم خونه و هنوز گزارش ما آماده نشده  پس فردام باید برای این قضیه وقت گذاشت ی چیزیو امروز با قطعیت متوجه شدم اینکه قراره کار ما به دول

ادامه مطلب  

تغییر  

دیروز موهام رو زدم و خیلی خوشگل شدم :) احساس خوبی دارم هرچند بعد از زدنش گرمازده شدید شدم ولی الان حالم خوبه. موهام خیلی خوب شده تا حالا این مدلی نزده بودم :) دیگه اینکه ایشالله هفته بعد این موقع تو راهیم و قراره بریم به شهر جدید دانشگاه جدید و آدم های جدید :) امیدوارم و مطمینم همه چی خیلی خوب پیش میره. خدا میخواد :)

ادامه مطلب  

حالم گرفتس...  

ساعت ۳شبه و ما هنوز شوشتریم قراره ۱ساعت دیگه راه بیفتیم بیایم اهواز 
دیشب خونه مامانم اینا بودم با بابام دعوام شد و باقهر از خونه زدم بیرون ، مامان امروز زنگ زد ولی تصمیم دارم فعلا نرم اونجا خیلی دلخورم 
اومدن شوشتر واسه روحیم خوب بود اما هنوز سر اون قضیه اعصابم خرده 
الان حالم گرفتس .....

ادامه مطلب  

شغل  

امروز یه قرار کاری داشتم که خیلی بامزه بود، یه قرار کاری که با کارن رفتم! و به قرار کاری که وقتی رسیدم هنسر در و باز کرد!اگه خدا بخواد قراره همکار بشم با همسر.همه چیز دوشنبه معلوم میشه...خدایا میدونم که میدونی چقدر دوست دارم از سر راه گذاشتن این پیشنهاد کاری واسم و میدونم که میدونی چقدر می خوامش...

ادامه مطلب  

چاره ای نیست. رای میدم چون ترسیدم  

+ من بخاطر تو میخوام به رییسی رای بدم.
- بخاطر من؟ اونوقت رئیسی؟
+ آره دیگه. اگه بیاد همه میخوان فرار کنن برن. بعد معلم زبان لازم دارن. شاگردات زیاد میشن.
* صد البته که قلبن از شرکت تو انتخاباتی که خانوما توش نمیتونن کاندیدا بشن راضی نیستم. 
* از طرفی هم حدس قوی ترم اینه که همه جا، نه فقط ایران، همه جای دنیا تا ۱۰ تا دوره ی بعد هم معلومه کی قراره بیاد و دقیقن چکار کنه. ولی خب، اون شک تهش که میگه "اگه اشتباه کنم چی؟" مجبورم مکنه برم پای صندوق.
 

ادامه مطلب  

موشک باران داعش  

چیزی که 11 روز انتظارش را کشیدیم، بالاخره به وقوع پیوست.امشب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به قول خود به ملت شهید پرور ایران اسلامی جامه ی عمل پوشاند و انتقام خون شهدای 12 رمضان حادثه ی تروریستی مرقد مطهر حضرت امام و مجلس شورای اسلامی را از وحشی های داعشی، ستاند.... ضمنا هشدار خوبی به اربابان تروریست ها ( اعم از آمریکا ، اسرائیل و سعودی) داد. این سخن ((فرمانده)) که فرمود: ((دوران بزن و دررو تمام شده)) امشب و با عمل سپاه پاسداران تفسیر شد.از سپاهیان اسل

ادامه مطلب  

 

نتونستم هر روز بنویسم ولی مهم نیست
امروز 6 فروردین هستش و هنوز حالم خوب نیست...صبح با دلخوری بیدار شدم و الان که ساعت 1 ظهره هنوز چسبیدم به مبل...مادرش زنگ زد و برای شام خودشون رو دعوت کرد و من خیلی بی حوصلم....حتی واقعا نمی دونم چی بنویسم...فقط اینکه دلم می خواد زودتر بگذره و تموم بشه هر روز منتظر روزهای بعدی هستم...انکار که قراره اتفاقی یا معجزه ای بیاد...خیلی تنهام
همین
خیلی خیلی تنهام

ادامه مطلب  

پارت دوم  

پارت_دوم*****تازه ناهارمون رو خورده بودیم.مامان داشت ظرف ها رو جمع می کرد.پاورچین پاورچین به سمت اتاقم رفتم که یهو مامان مثل اجل معلق،جلوم سبز شد و گفت:-«به به!کجا آقا حامی؟»این رو گفت و دستم و گرفت و در حالی که من رو به سمت آشپزخونه می کشوند،گفت:-«قراره ظرف ها رو بشوری.»با ناراحتی گفتم:_«نه مامان،خواهش می کنم،تو که می دونی چه قدر از ظرف شستن بدم میاد.»مامان با تحکم جواب داد:-«حرف نباشه.»و کشون کشون من رو به آشپزخونه برد.*****با دهنی باز،به کوه ظرف ه

ادامه مطلب  

1st  

یادم میاد اولین وبلاگم رو دقیقا سالی که کنکور داشتم ساختم. 
همیشه وقتی تحت فشارم یا استرس دارم یا ناراحتم دلم میخواد یه جایی باشه که بنویسم. اتفاقا ذهنم هم اینجور موقه ها از همیشه فعال تره. در حدی که من وقتایی که خیلی خوشحالم یا حالم خوبه واقعا احساس خنگ بودن میکنم. :)) 
 
اولین پست این وبلاگم رو دارم وقتی ثبت می کنم که دقیقا 25 روز تا کنکور ارشد وقت دارم. و قراره برخلاف همیشه موفق بشم و به 100 درصد این هدفم برسم. 
 

ادامه مطلب  

داعش چه حرفی برای گفتن دارد ؟  

ویروس داعش از کدام نقطه عطفی جان گرفت؟ و چرا با این که جهانیان  انگشت انتقاد و نفرتشان را به سمت داعش نشانه گرفتند،باز هم برشمار این گروه اضافه می شود؟ فلسفه ی داعش فلسفه ی جالبیست. زرقاوی پسر یتیم خشمگین معتاد به الکل است که با شعار لااله الا الله گروهی مثلا اسلامی تاسیس می کند و زخم های سرباز خود را که از نهانگاهی درونی جان گرفته به صورت افراط در اسلام نمایش میدهد .زرقاوی می خواست انتقام کدام فقدان روحی اش را از مردم بی گناه بگیرد؟زرقاوی مر

ادامه مطلب  

حس بد  

قراره باهم باشیم ... این چیزی بود که خودش خواست، منم با کمال میل ازش استقبال کردم...همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا من یه سوال پرسیدم که خودش با حرفاش  وبا رفتارش به اون مسئاله دامن زده بود...بهونه گرفت ...شروع کرد بهونه گرفتن...نمیدونم شاید ترسیده..شاید پشیمون شده از تصمیمش... من کلی رویا ساختم با حرفاش با تصمیمی که گرفتیم... نمیخوام رویا هام خراب شه..میخوام رنگ واقعیت بگیره... چشو دلم‌ترسیده دروغ چرا...
اینو بدون منم ،منم ،نداریم حتی برای کوچیکترین مس

ادامه مطلب  

تلنگری بر روح!  

یکی دو شماره ی قبل موفقیت شاهد حذف یکی از بخش های مورد علاقه م بودم...
این بود که رفتم تو رباتش و گفتم برش گردونن! :| البته محترمانه تر!
امروز دیدم تو صفحه ی نظرات مجله چاپ شده! اتفاق بامزه ترش اینکه با گوشی یه نفر دیگه م رفتم همین نظرو دادم... هردوتاشو کنار هم چاپ کردن و یهو بهشون جواب دادن! انگار فهمیده بودن هردوتاش کار خودمه و خواستن اینجوری بهم بفهمونن!!! :)))
تازه به یکی دو نفر دیگه م گفتم برن بنویسن! اونام نوشته بودن!
خلاصه اینکه امروزمون با این

ادامه مطلب  

عشق را وارد کلام کنیم!  

عشق را وارد كلام كنیم، تا به هر عابری سلام كنیم و به هر چهره ای تبسم داشت، ما به آن چهره احترام كنیم هركجا اهل مهر پیدا شد، ما در اطرافش ازدحام كنیم چشم ما چون به سروسبز افتاد، بهرتعظیم او قیام كنیم گل و زنبور، دست به دست دهند، تا كه شهد جهان به كام كنیم
این عجایب مدام دركارند، تا كه ما شادی مُدام كنیم شُهره زنبور گشته است به نیش، ما ازو رفع اتهام كنیم علفی هرزه نیست در عالم، ما ندانیم و هرزه نام كنیم زندگی در سلام و پاسخ اوست، عمر را صرف این

ادامه مطلب  

های سامر  

خب خب خباینجانب شارمین برگشته از میدان مین گذاری شده می باشم که امتحاناتش تموم شده و رسما تابستونش را شروع کرده!خیلی سالش مضخرف وارانه گذشت ولی بالاخره با تموم خوبی ها و بدی هاش تموم شد و هفته بعد سه شنبه کارنامه هامونو میدن!ماه رمضون که تموم شه تابستون علنا شروع میشه و می ترکونیم!هم با بچه های مدرسمون کلی قرار دارم هم با بچه های زبانکده هم دوستای بیرون از مدرسم!امسال که گذشت،ولی از سال بعد درس می خونم!اصن نخوندم خودتون بیاین گوشمو بکشین!:|خی

ادامه مطلب  

49_  

خب خب  ...میریم سراغ توجیه بعضی افراد 
اولا بنده شكست عشقی نخوردم 
دیشب پسر عمه جان اومده بودن خونه ما برای خداحافظی ك قراره امروز بره سربازی 
وقتی رفتم تو حیاط گف كارنامه بهتون دادن ؟!؟ و منم با افتخار گفتم یعس و .... و خب این ی شروعی بود برای اذیت كردن و مسخره كردناش  نمیدونم كی میخاد ادم شع ... نامزد دارع ولی هنو بچس -_-
و در رابطه با پست قبل ك نمیخابم و از این حرفا 
من دیروز صب ك خابیده بودم خاب خون آشام و زامبی و از این چیزا دیدع بودم :) منم گفتم چ

ادامه مطلب  

db...dm...de  

من دیگه اون بطری آب معدنی رو ندارم...خاطراتم رو هم...
دیگه عادت ندارم بیام بشینم روبروی تو؛من بغض کنم و تو...
دیگه حتی زود به زود گریه نمیکنم...کمتر به خدا غر می زنم و زمین و زمان رو به هم می دوزم...
هنوز یاد نگرفتم چطور باید از خودم دفاع کنم؛اینم یاد نگرفتم که مثل مریم با حالت چهرم ناراحتیمو نشون بدم..حتی عصبانی شدن رو هم یاد نگرفتم...اما هنوز هم وقتی برای هزارمین بار میبینمت یا خبری ازت می رسه؛سکوت میکنم...
و این سکوت یعنی ازت رنجیدم...یعنی هنوز هم هر

ادامه مطلب  

شب بیست و پنجم ماه رمضان  

منبر شب بیست و پنجم
بسم الله الرحمن الرحیم
 
گزیده تفسیر جزء25: سوره دخان - آیه 10 الی 16
 
فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّماءُ بِدُخانٍ مُبینٍ *
یَغْشَى النَّاسَ هذا عَذابٌ أَلیمٌ*
رَبَّنَا اكْشِفْ عَنَّا الْعَذابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ*
أَنَّى لَهُمُ الذِّكْرى‏ وَ قَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مُبینٌ*
ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ *
إِنَّا كاشِفُوا الْعَذابِ قَلیلاً إِنَّكُمْ عائِدُونَ*
یَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْك

ادامه مطلب  

نخون عشقم...لطفا این سریو نخون...  

خدایا دمت گرم....نمیدونم حکمتت چیه,,,ولی تواون وسطا دل من کشک؟؟چیکار قراره بکنی باهام؟؟خدایا من طاقت ندارم...ب همه مقدساتت قسم طاقت اون همه استرس رو ندارم...من ب دررررک خانوادش چی!ا
اولش گفتم نخون,ولی حالا ک خوندی بزار بگم,ببخشید اگه باز یاداوری کردم ولی طاقت نیاوردم نمیتونستم با تو حرفی بزنم چون خودت حالت بد بود,الان خوابی,ولی من خوابم نمیبره...خوشحال شدم اومدی جوری ک مامان گفت چی شد یک دفعه اینقدر شارژ شدی!
ولی الان بدترم...خیلی بدتر...
خدایا ب ب

ادامه مطلب  

هیهات!وقته جنگه هر چی داری رو کن...  

اول.بدانید آنها نمی توانند به ما سیلی بزنند ما به آنها سیلی خواهیم زد...
دوم.-هواپیمایی که میخواد از اون جا بلند بشه و بیاد ایران ،ایران زودتر اون جا رو زده،متوجه شدی؟
+نه!
_یعنی اینکه دیشب فقط یه گوشمالی کردن بود،تو دهنی بود بهشون که حساب و کتاب دستشون بیاد.
+بله درست میگین. خب خدانگهدار...
(گوش جان سپردن به دو کارشناس مسائل بین الملل به جای خوندن موادغذایی!)
پی نوشت عنوان:به یاد مادری که شب رو می بارید و صبح دم نزد،کوله اش رو جمع میکرد و بعد، می گف

ادامه مطلب  

 

بیا امشب با هم تا صبح بیدار بمونیم
دعا کنیم ...
واسه هم دیگه 
واسه اینده ایی که قراره ساخته بشه
اینده جفتمون ...
بیا دعا کنیم که همه چی خوب پیش بره
هرچیزی که به نفعمونه اتفاق بیوفته
مثلا بیا از خدا بخواییم که بتونم بیاد پیشت
خیلی خوب میشه مگه نه ؟
اون وقت بعید میدونم اب تو دلمون تکون بخوره
یا ... حداقل تو بتونی بیای .
فکر کنم این یکی بهتر بود!
میدونی کامران ؟ 
سخته دور بودن ازت
نزدیک بودن بهت هم مشکلات خودشو داره
ولی میارزه ... اینکه بشه تو هوای نفس ها

ادامه مطلب  

امتحان عجیب...  

اعتراف میکنم که بر خلافه چیزی که همیشه پزشو میدادم دارم از استرس میمیرممممم....
من حتی واسه امتحان تیزهوشانم هم استرس داشتم و با خونسردی کامل رفتم سر جلسه... ولی واسه امتحان فاینال فردا خیلی استرس دارم....
خدا خودش بهمون رحم کنه...
امتحانامون تا الان مثل امتحان عادی بود و همه چی داشت و تشریحی بود ولی قراره از این به بعد تستی بشه...
هر تست یه نمره خیلی ظلمه ها... من زبانم بد نیست ولی اخه یه تیک یه نمرههههه؟
فردا امتحانه... دعا کنین

ادامه مطلب  

بلیط مشهد  

صبح خواهرم بلیطای پروازمون گرفت 
دوشنبه 12تیر ساعت10نیم پروازمیکنیم و جمعه ساعت 3نیم برمیگردیم 
از مشهدی که رفتم تقرییا دوسال میگذره و تو این دوسال خیلی چیزا تغییرکرده 
خوشحالم برای همه تغییرات 
برای این قدرت 
و برای این حد پختگیم 
ازته قلبم راستش خیلی مایل به ازدواج نیست 
چون سخته هم همسرداری همودرسای سخت ما کنارهم 
دوست دارم این حالت و سن و این حرفاهم اصلا برام مهم نیست 
خوبیه ریز نقش بودن همینه! 
شاید از دعای دخترم مریم بوده 
دختری که هم

ادامه مطلب  

"هري پاتريست ها مي فهمند"  

یه جایی تو داستان هری پاتر و جام آتش هست كه من گاهی تو ذهنم تكرار میشه. مرحله اول مسابقه سه جادوگر، جایی كه هری قراره با اژدها روبه رو بشه، اون چوبدستیشو بیرون میكشه و میدونه كه حریفاش بزرگتر و ماهرترن، خب از وردای پیچیده استفاده نمی كنه تا اژدها رو گیج كنه یا تغییرشكل بده. اون با افسون ساده جمع آوری جاروی پرندشو به سمت خودش میكشه وكاری رو میكنه كه توش استعداد داره. پرواز. و از سد اژدها رد میشه اینا چیزی نیست كه تو مغزم تكرار بشه، بخش آهنگینش ا

ادامه مطلب  

بالاخره تصمیم گرفتم  

خیلی وقت بود فکرم مشغول بود. باید میموندم و یه رابطه ی یخ زده رو به زور دنبال خودم میکشیدم یا بهتر بود که تمومش کنم؟
دو دل بودم. از طرفی دوست داشتم بشه طولانی کنمش. شاید درست میشد. شاید زمان میخواست. از طرف دیگه میدیدم اینطوری درست نیست. بالاخره تصمیم گرفتم. من لایق محبت هستم. من به عنوان یه انسان لیاقت دارم که اگر با کسی رابطه دارم حداقلی از محبت و امکانات جانبیش رو هم داشته باشم. اگر قراره برای روزی یه دونه اس ام اس خواهش کنم، شاید بهتره از ارتب

ادامه مطلب  

کنفسیوس و خیام  

امروز روز جالبی برام بود. از صبح که رفتیم برای روز معلم خرید تا وقتی که به پروفسور گلفند چیزی که قراره پیش بیاد رو خیلی سریع و صریح گفتم. بهشون گفتم و خیلی جالب این بود که ایشون هم گفتن آره قبلا هم تو حرفات بهم گفته بودی... در واقع خوشحال فهمیده بودن که ازشون قبلا اجازه اش و گرفتم. براشون شعر از عمر خیام نوشته بود که خیلی خوششون اومد. دکتر ژانگ هم که عاشق کنفسیوس هستن یه متن از ایشون براشون نوشتم که باهم پیدا کردیم اریجینالش رو و خیلی جدی باهم در

ادامه مطلب  

شب قدر  

خدایا اگر واقعا این چیزایی که در مورد شب قدر شنیدم حقیقت داره این شب آخری ازت میخوام برام یه تقدیری بنویسی که ... نه... خودم نوشتم تو فقط یه امضا پاش بزن... براتو که کاری نداره ولی برا من همه ی امیدم به زندگی بسته به اتفاقاییه که قراره ومنتظرم برام بیوفته...
هم برای من و یارم خوب رقم بزن
هم برای پدر و مادرم
هم برای برادرم  و اهل و عیالش
و هم برای همه ی آدمهایی که این شب ازت میخوان بهشون نگاه کنی
و هم برای کسایی که اعتقادی به این شب ندارن یا به هر دلیلی

ادامه مطلب  

155+galaxy s 7 edge  

امروز بلاخره امتحان آخر ِ مون تموم شد و راحت شُدم
بعدازظهر بعد از امتحان با خواهر جآن برنامه داشتیم بریم گوشی بخریم
خواهر خونه ی دوستش رفته بود و من قرار شد بعد از امتحان برم دنبالش و بریم
رفتم سر کوچه ی دوستش ، دیدم از تو کوچه با دوستش و همراه با نی نی دوستش میان
من هی میگم عجله داریم باز دوستشو میاره
دوستش میخواس بره دکتر و وسط راه پیاده شد
ما هم اومدیم خونه تند تند آماده شدیم و رفتیم
رسیدم به فروشگاه ، اول گوشی ها ر ُ قشنگ چک کردیم و دیدیم بعد

ادامه مطلب  

530  

دستمو گرفت وبرد نزدیک پنجره..
+زکی اونجارو نیگا اون سایه‌هستش یاادمه؟؟
-آدمه..چطور؟؟
وشروع کرد ب گفتن...تنها نکته ی مخوفش این بود که نزدیک سه چهارساعت 
اون یارو اونجا وایستاده بود وحتی ی قدمم تکون نخورده بود ازجاش..
عینکمو زدم اما بازم قیافش قابل تشیخص نبود..تقریبا توتاریکی بود..
نمیدونم اما حس میکردم داره همه جارونگاه میکنه.. علی الخصوص پنجره‌ما
-میگم نکنه جعفرمذکور باشه ها:))
+هههه 
-زرمار،هرچی گم میشه تقصیرجعفرمیندازین،اومده انتقام بگیره:)

ادامه مطلب  

ای فلک بس کن دیگه آتیش نسوزون!  

ای فلک بس کن دیگه آتیش نسوزون! روی زخمامون دیگه نمک نپاشون!
ای فلک ای بانی افسونگری ها ! با دلم کمتر کن این بازیگری ها!
زندگی شوخیش گرفته؟لطفا بس کنه!دانشگاهی که میخوام قبول شم برای اولین بار رشته انیمیشن رو اضافه کرده ولی از دانش آموزای کامپیوتر کسی رو قبول نمیکنه...مثلا فرض کنید بچه های کامپیوتر نشسته باشن بچه های انیمیشن هم نشسته باشن بعد اسم منو توی بچه های کامپیوتر بخونن :| فکر کردن بهش باعث میشه اعصابم خورد بشه!
توی منطقه ای که ما زندگی می

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1